شعر آخرین بار

آخرین بار که او را دیدم
چشمانش برق میزد
نمیدانم ازچه
ازشوق دیدار
یا…..
هرچه بود برقی بود
اما مثل سابق نبود
کورسویی…
فانوسی…
با نگاهی به گذشته
کمی سنگین
شاید پشیمان
در انتهای چشمانش
کورسویی بود
از آب نمک
و من
چه بی محابا
دوستش داشتم
و او
چه بی محابا
پس میزد
تلآلو زندگیش را

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشعار دیگر از همین شاعر

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر برف

و من خدا را در برف ها دیدم

در دانه های سفید

در بارش

و من خدا را در سرما دیدم

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر باران

در باران 

به چشم های تو می نگرم

همانند آهویی گریزپا می دود

و من

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر صبح

صبح یعنی

بیدار شوی

بغچه دلت را برداری

و پای پیاده

پاییز را قدم بزنی