وقتی همه خوابند
دل دیوانه من
بیدار است
بی گمان
دنبال بهاریست
که
بیدار کند
سردی تنهای
روحش را

وقتی همه خوابند
دل دیوانه من
بیدار است
بی گمان
دنبال بهاریست
که
بیدار کند
سردی تنهای
روحش را
قهوه ات را سرد بنوش
این روزها کسی منتظر تو نیست
رویت را به دیوار بدوز
و چشمانت را به باران کوچه های غم زده
هنگامه رفتنت
سرمایی سخت تمام وجودم را فرا گرفت
من با تو دوست بودم
اما تو با من دشمن بودی