شعر ساعت شنی

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

به ساعت شنی نگاه کن
چه بادی می وزد
بادی از جنس رفتن
رفتن به گذشته
در غبار ساعت شنی
من به نظاره نشستم
دانه دانه شن های خالی از مهربانی را
و باد بی رحمانه می تازد
بر شیشه عمرم
زمان را نگه دار
هنوز جوانی ام تمام نشده
جوانی ام را در آینده گذاشته ام
باد…
بی رحمانه نتاز
رحم کن … رحم کن به مادرم
به مادرم که جوانی اش را
در گذشته من گذاشته است
پیر شد تا من جوان شوم
آهسته تر بتاز
آرام
گرد سفیدی را با خود چه ارمغان آوردی
چه ارمغانی از دیار گذشته
هدیه دادی به موهایم
باد، زمان، گذشته و آینده
همگی صبر کنید
متوقف شوید….
میخواهم جوانی کنم….

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشعار دیگر از همین شاعر

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر برف

و من خدا را در برف ها دیدم

در دانه های سفید

در بارش

و من خدا را در سرما دیدم

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر باران

در باران 

به چشم های تو می نگرم

همانند آهویی گریزپا می دود

و من

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر صبح

صبح یعنی

بیدار شوی

بغچه دلت را برداری

و پای پیاده

پاییز را قدم بزنی