شعر وقتی تو آمدی

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

هنگامه رفتنت
سرمایی سخت تمام وجودم را فرا گرفت
من با تو دوست بودم
اما تو با من دشمن بودی
تو مرا در تنهایی شب رها کردی
و مرا در آغوش تب تنها گذاشتی
بدون طبیبی، مرا مرهم دردم
تو با وجودت مرا گرم خود کردی
و مرا از خود بی خود کردی
زمان رفتنت بی مهابا بود
و بی درنگ
تو رفتی و مرا تنها گذاشتی
بی خبر و بی ثمر، رفتی
برگشتی و دوباره در سرم افتادی
تو مرا بس بودی
و من برای تو بس بودم
چه رنگی بود زمان رفتنت
سرخ
و چه رنگی دارد زمان آمدنت
سبز
و من
در چهار چوب در منتظر حضورت بودم
تنها و رمق
بدون نفسی در اعماق تنهاییم
و من مانده ام برای برگشتنت

و دوباره بی خبر آمدی
و دوباره خورشید طلوع کرد
مهربانم
کلامی در زبانم نیست
رمقی در جانم نیست
و تنها
شعری که با وجودم برایت می خوانم
شاید دیگر بی خبر و بی ثمر
در کوچه پس کوچه های غربت
مرا تنها نگذاشتی
لطفا
بمان
برای من
برای دلم
که تو را می خواند و می خواهد

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشعار دیگر از همین شاعر

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر برف

و من خدا را در برف ها دیدم

در دانه های سفید

در بارش

و من خدا را در سرما دیدم

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر باران

در باران 

به چشم های تو می نگرم

همانند آهویی گریزپا می دود

و من

عکس نوشته,شعر,پرواز سکوت

شعر صبح

صبح یعنی

بیدار شوی

بغچه دلت را برداری

و پای پیاده

پاییز را قدم بزنی