
روزگار اکنون
و چه روزگار مرداری است سکوت، خشم، مرگ مرگی آهسته و پیوسته تمامی ندارد این راه مردابی و هنگامه شب

و چه روزگار مرداری است سکوت، خشم، مرگ مرگی آهسته و پیوسته تمامی ندارد این راه مردابی و هنگامه شب




و دوباره پاییز و دوباره برگ های رنگارنگ و خیابان پر شده از عشق های پاییزی عشق های رنگارنگ و

و من برای تو شعری می خوانم از ستاره های سربی از غبارها از ابرها برای تو و برای یاد

در باران به چشمهای تو می نگرم همانند آهویی گریز پا می دود و من زیر باران در نگاه تو
