
خاطرات گذشته
و دوباره عصر پاییز عصر جمعه خاطراتی که زنده می کند هوای پاییز را عصر و صدای سکوت شب که

و دوباره عصر پاییز عصر جمعه خاطراتی که زنده می کند هوای پاییز را عصر و صدای سکوت شب که



و من در کوچه پس کوچه های پاییز در جستجوی تو تمام برگها را قدم می زنم شاید برگی نشانی




سلام روزگار حال و احوالت چطوره ببینم تو خودت با خودت چطوری ما که موندیم تو احوال خودمون اما امیدوارم

و تو را دوست داشتم تمام قد و با تمام هستی ام من تو را می پرستیدم در نمازم و

هنگامه رفتنت سرمایی سخت تمام وجودم را فرا گرفت من با تو دوست بودم اما تو با من دشمن بودی

