Parvazsokoot

جستجو کردن
بستن این جعبه جستجو.

شعرهای کوتاه

چشم صبح

چشم در بادٌ مَهِ من در خواب چون غافله در راه سراب ای یار بهوش باش که زمان در گذر

ادامه...

میز

تو در آنسوی میز و من درآن سوی سالهای جوانی و هر دو نظاره گر هستیم تو به آینده و

ادامه...

رایان

و تو در جان جانان جا داری نفست بوی بهار و چشمهایت خورشید و تابشی که روشنی می بخشد زندگی

ادامه...

بهار

و کم کم بهار می آید همین فردا می نشیند دم پنجره و چای بهار نارنج می نوشد و با

ادامه...

دل

در سرو شیدای تو مانده ام ای عجب این روزگاران مانده ام من سرم گرم هوای روزگاران است و بس

ادامه...
پیمایش به بالا