شعرهای بلند
باتلاق زندگی
سلام روزگار حال و احوالت چطوره ببینم تو خودت با خودت چطوری ما که موندیم تو احوال خودمون اما امیدوارم
نوش دارو (همراه با خوانش)
و تو را دوست داشتم تمام قد و با تمام هستی ام من تو را می پرستیدم در نمازم و
وقتی تو آمدی
هنگامه رفتنت سرمایی سخت تمام وجودم را فرا گرفت من با تو دوست بودم اما تو با من دشمن بودی