Parvazsokoot

جستجو کردن
بستن این جعبه جستجو.

اشعار

ماه قصه نانوشته تاریخیم ما سنگ صبور تاریخیم ما نه نسل زد و نه نسل آلفایم ما نسل خود تاریخیم ما گم شده‌ایم در تاریخ و زمان ما نیست شدیم در تاریخ و زمان ما پنجره رو به آفتابیم هنوز

روزگار اکنون

و چه روزگار مرداری است سکوت، خشم، مرگ مرگی آهسته و پیوسته تمامی ندارد این راه مردابی و هنگامه شب

ادامه...
ماه قصه نانوشته تاریخیم ما سنگ صبور تاریخیم ما نه نسل زد و نه نسل آلفایم ما نسل خود تاریخیم ما گم شده‌ایم در تاریخ و زمان ما نیست شدیم در تاریخ و زمان ما پنجره رو به آفتابیم هنوز

میز

تو در آنسوی میز و من درآن سوی سالهای جوانی و هر دو نظاره گر هستیم تو به آینده و

ادامه...
ماه قصه نانوشته تاریخیم ما سنگ صبور تاریخیم ما نه نسل زد و نه نسل آلفایم ما نسل خود تاریخیم ما گم شده‌ایم در تاریخ و زمان ما نیست شدیم در تاریخ و زمان ما پنجره رو به آفتابیم هنوز

رایان

و تو در جان جانان جا داری نفست بوی بهار و چشمهایت خورشید و تابشی که روشنی می بخشد زندگی

ادامه...
ماه قصه نانوشته تاریخیم ما سنگ صبور تاریخیم ما نه نسل زد و نه نسل آلفایم ما نسل خود تاریخیم ما گم شده‌ایم در تاریخ و زمان ما نیست شدیم در تاریخ و زمان ما پنجره رو به آفتابیم هنوز

بهار

و کم کم بهار می آید همین فردا می نشیند دم پنجره و چای بهار نارنج می نوشد و با

ادامه...
پیمایش به بالا