
اشعار



برگ پاییزی
و من در کوچه پس کوچه های پاییز در جستجوی تو تمام برگها را قدم می زنم شاید برگی نشانی




باتلاق زندگی
سلام روزگار حال و احوالت چطوره ببینم تو خودت با خودت چطوری ما که موندیم تو احوال خودمون اما امیدوارم

نوش دارو (همراه با خوانش)
و تو را دوست داشتم تمام قد و با تمام هستی ام من تو را می پرستیدم در نمازم و

وقتی تو آمدی
هنگامه رفتنت سرمایی سخت تمام وجودم را فرا گرفت من با تو دوست بودم اما تو با من دشمن بودی


