Parvazsokoot
باتو به یادت یک فنجان چای می نوشم شاید آبی بر آتش باشد شاید آتشی بر خاکسترم
دل در گرو چشمت جان در گرو مهرت جانی تو به جانم ده ای جان من از جانت
شب است صدای پرنده را می شنوی؟ شرشر آب را چطور؟ چه سکوتی دارد صدای تنهایی من
در خیالت قدم می زنم با کوچه هایت خاطره می سازم و در کافه ای به یادت چای می نوشم
پدر داستانی بدون تکرار
به یاد تو زیر باران کتاب عشق را می خوانم
تو تنها سکوت حرف من هستی
تنهایی تنهایی خودم را با هیچکس تقسیم نمی کنم تنهایی من سهم درختان است بس